50-عروسی و عکس های عروسی

عزیز دلم ، دیگه داریم به پایان سال نزدیک میشیم، هرچی زمان میگذره من ترس و استرسم بیشتر میشه ، انگار بیشتر از هر زمان دیگه ای داره باورم میشه تو هم هستی ، با اینکه هنوز هیچی از روی هیکلم معلوم نیست و تازشم حدود ۲ کیلوو خورده ای وزن کم کردم ، اما این شب نخابیدن ها و حالت تحوع و ویارهای روزانه ، بیشتر بهم ثابت میکنه که انگار ی اتفاق جدید تو زندگیم در حال افتادنه ، ی اتفاق زیبا
بهت میگم تا بدونی
تو و پدرت قشنگترین اتفاق های زندگی منید!!!!
ا،مروز و توی این پست میخام از یکی از بهترین لحظه های زندگیم بگم ، یکی از قشنگترین روزهای زندگیم! روزی که از وقتی با زانیار آشنا شدم هرشب خوابشو میدیدم
خواب ی لباس بلند سفید عروس، ی ماشین گل زده ، من با ی تاج قشنگ و تور سفید روی سرم و زانیار به عنوان داماد و تنها عشق زندگیم....
وقتی که به اون روز رسیدم ، نمیتونم بگم که چه حس و حالی داشتم.... به حق همین حضرت زینب ، انقدر خوشحال بودم که همه وقایع اون روز رو از پشت یه پرده اشک میدیدم ، هیچ وقت باورم نمیشود که به زانیار برسم ،
وقتی که لباس عروسی رو تنم کردم ، وقتی که رفتم آرایشگاه ، وقتی که تو ماشین نشستم ، هنوزم باور نداشتم ، وقتی زانیار دستم رو تو دستش فشرد و بهم گفت که دوستم داره،.... قلبم مثل یه تیکه سرب فرو ریخت ، خدایا یعنی اون دختر خوشبخت که کنار عشقش نشسته بود من بودم؟؟
شکرت خدا ،
شکرت که انقدر بزرگ و مهربون و عزیزی
نینی نازنینم شاید تو جزو اون معدود نینیهایی باشی که تو عروسی والدینشون حضور داشتن!!!
اخه وقتی که منو زانیار جشن عروسیمون بود تو تقریبا ۳ هفته میشد که تو دل مامانی بودی
عاشقتم تربچم عاشق تو و بابات ....
واست میگم شرح حال عشقمون و عروسیمون رو ، تا بدونی که مادر و پدرت دیوانه وار عاشق هم بودن!
عکس های عروسی هم هست همراهش،
میپرستمت ثمره ی یه عشق پاک و خالص
۱ سال و خورده ای گذشته بود ، عاشق اون روز بودم ،
جمه ۲ خرداد ماه ،
روزی که برای اولین بار زانیار رو جلوی در دانشگاه دیدم ،
حالا ۱ سال و خورده ای میگذشت و من تک و تنها گوشه ی اتاقم ماتم گرفته نشسته بودم ، بدون عشقم ، بدون مردی که تو این ۱ سال و خورده ای که باهاش دوست بودم روحمو به روح بزرگش پیوند زدم ، هر شب خواب عروسیم رو باهاش میدیدم ، خواب بچه هایی که میخواستیم داشته باشیم،...
از وقتی بابام منو زانیار رو از هم جدا کرد و اوردتم ایران و اون اونجا موند کارم فقط شده بود گریه ،منی که هیچ وقت تو روی مامان بابام واینستاده بودم ، تبدیل شدم به دختری که تا کسی از عشقش بد میگفت ، شورو میکرد به فریاد زدن که نه شماها دارید اشتباه میکنید ، زانیارم همه چیز منه .....عشقمو ازم نگیرید.....
پدر مادرم فکر میکردن ، اینم یه دوستی سادست، فکر میکردن اگه من ی مدتی اینور دنیا باشم و زانیارم اونور دنیا عشق از سرمون میپره....
سخت در اشتباه بودن ....حکایت ما حکایتی بسی دراز بود.....
کشمکش بین منو و خونوادم ادامه داشت ، بابام برای این که فکرم رو منحرف کنه اجازه داده بود تا یه خاستگار خوب و پولدار هر روز بیاد خونمون و سعی داشت تا ذهن من رو ببره طرف اون ، ی پسر تقریبا مذهبی ، پولدار ، مدیر عامل شرکت ... و خلاصه به قول خونوادم همه چیز تمام ، اما همه چیز که پول نبود،.... اونا نمیدونستن که اگه دست مرد دیگه ای حتا انگشتم رو لمس کنه من میمیرم، نمیدونستن که بدون زانیار نمیتونم، بدون عشقم میمیرم ، تک تک ذرات وجودم اونو میخواست ، قلبم هر لحظه به یادش میتپید و شبی نبود که اشک نریزم به پاش ....
هیچ وقت یادم نمیره اون شبی رو که بابام گفت باید با همین خاستگارت ازدواج کنی ، فردا رسما میان خونمون ، وای به حالت که آبرومو بریزی ....
خدایا چی داشتم میشنیدم .
عین دیوانه ها رفتم تو اتاقم ،
گوشیرو برداشتم و شماره زانیار رو گرفتم ،
وقتی جواب داد ، هر چی تو دهنم بود اعم از اینکه تو نامردی ، بیمرامی، بی غیرتی بی احساسی .، مرد نیستی ، ...
رو نثارش کردم و در آخر هم اضافه کردم که فردا مجلس خاستگاریمه ، انقدر دست دست کردی تا بابام شوهرم بده اینو بدون که تا جون تو بدنمه نمیبخشمت و بعد گوشیرو به روی ناباورش قط کردم ،
مجلس خاستگاری برام مثل زهر تلخ بود.... هرکاری حاضر بودم بکنم تا همه چیز به هم بخوره....
همینطور هم شد....
اما می ارزید....
به داشتن و بودن با عشقم می ارزید.....
درسته که بعد از اون شب دعوای سختی بینمون شد اما من طاقت نداشتم تو چشمای هیچ مردی جز زانیارم نگاه کنم،
خدایا خودت ببخشم به خاطر این همه کلنجار با خونوادم...
۳ روز با زانیار حرف نزدم و ازش بی خبر بودم ، دلم برای عشقم به اندازه ی ی گنجشک شده بود ... با خودم کلنجار میرفتم که نباید غرورمو له کنم و بهش زنگ بزنم ، اما قلب و روحم تمام مدت با زانیار بود،
۵ روز بعدش شب زنگ در خونمون رو زدن ، یه خانومی میگفت که برای امر خیر مزاحم میشن ....
بابام و مامانم به هم نگاهی انداختن ... از هیچ چی خبر نداشتن و قرار نبود کسی هم بیاد....
من بدو رفتم سمت پنجره تو حیاط ، قلبم داشت تند تند میزد!!
زیر نور کم چراغ ها چند نفر رو دیدم همراه با یه پسر قد بلند و یه دسته گل... نمیتونستم ببینم که اما قلبم زودتر از من تو گوشم خونده بود ولی تا چشمم نمیدید باور نمیکردم،
رفتم تو حال ، خونمون طبقه اول بود، صدای زانیار رو که شنیدم با بابام سلام کرد ، اشک از چشمم جاری شد....
همون لحظه دستم رو بردم سمت آسمون و گفتم خدایا شکرت!!!
هیچ وقت تو زندگیم یادم نمیاد که به این زودی و با اون همه عشق حاضر بشم ، بهترین لباسم رو پوشیدم و قشنگ ترین آرایش عمرم رو کردم و مثل پروانه رفتم تو سالن ، چشمم جز زانیار تو کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید هیچکی رو نمیدید ، وقت رفتن ، بدون این که دیده بشم پنهانی پریدم بغل زانیار و گفتم دوست دارم
خندید و گفت نکن رستا زشته میبیننمون... تو همیشه هرکی میاد خاستگاریت اینجوری میپری بغلش؟ ، گیساتو میچینم اگه بخای از این کارا بکنی ....
اون شب قشنگترین شب زندگیم بود.....
کلی سختی کشیدم تا بابا مامانم رآضی شدن به عقدمون رضایت بدن ، یه هفته بعد عقد کردیم
از محضر که امدیم بیرون ، انقدر خوشحال بودیم که جز همدیگه هیچ جا رو نمیدیم ، حتا غر غر خونواده هامونو هم نمیشنیدم...
وقتی که آروم گفتی حالا اسمت تو شناسناممه و دیگه هیچکی نمیتونه جدامون کنه و آهسته دستم رو فشردی حس کردم تو بهشتم...
زانیار عزیزم درسته که ما تو دوران عقد به خطر بابام نمیتونستیم کاری بکنیم ، حتا همدیگرو ببینیم ، اما همین عشق سرشار و سختگیریهای زیاد خونواده هامون baes اومدن زود هنگام جوجومون شد...
میدونم که بعدش خیلی سختی کشیدی ، وقتی همه کاسه کوزه ها سره تو شکست ...
وقتی که بعد از گذشت ۳ هفته مجبور شدیم که سری عروسی بگیریم چون از فامیل هیچکی خبر نداشت و پای آبرومون وست بود،....
عروسیمون هولهلکی و با حضور میوه عشقمون بود اما با این حال و با وجود اینکه حال من اصلا خوب نبود بازم خیلی خوش گذشت..............
تو تو عروسیمون شادترین مرد عالم بودی و من خوش بخت ترین دختر دنیا ، خیلی دوست دارم عشقم
زانیار عزیزم با کروات
زرد ، و کت شلوار مشکی ، شب عروسی،
---------------------------------------------------------------------------

آقای داماد و متاسفانه عکس خودم رو نمیتونم بزارم :(
------------------------------------------------------------------------

راستی برای کسایی که نمیدونن ، زانیار شوهر من کورده و خودم هم تهرانی
--------------------------------------------------------------------------
زانیار و دوست های صمیمی دوران دبیرستان!
---------------------------------------------------------------------------

خواهر شوهر ناز و عشقم!
---------------------------------------------------------------------
ماشین عروس!!!


-------------------------------------------------------------------

این هم عروس خانم ، و نینی جونی ، و آقای داماد و پدر با کروات زرد سلیقه ی مامانی!!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


50-عروسی و عکس های عروسی 
