جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

50-عروسی و عکس های عروسی

1391/12/29 15:52
نویسنده : 💚رستا💙
18,235 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

عزیز دلم ، دیگه داریم به پایان سال نزدیک میشیم، هرچی زمان میگذره من ترس و استرسم بیشتر میشه ، انگار بیشتر از هر زمان دیگه ای داره باورم میشه  تو هم هستی ، با اینکه هنوز هیچی از روی هیکلم معلوم نیست و تازشم حدود ۲ کیلوو خورده ای وزن کم کردم ، اما این شب نخابیدن ها و حالت تحوع و ویارهای روزانه ، بیشتر بهم ثابت میکنه که انگار ی اتفاق جدید تو زندگیم در حال افتادنه ، ی اتفاق زیبا
بهت میگم تا بدونی
تو و پدرت قشنگترین اتفاق های زندگی منید!!!! 
ا،مروز و توی این پست میخام از یکی از بهترین لحظه های زندگیم بگم ، یکی از قشنگترین روزهای زندگیم! روزی که از وقتی با زانیار آشنا شدم هرشب خوابشو میدیدم
خواب ی لباس بلند سفید عروس، ی ماشین گل زده ، من با ی تاج قشنگ و تور سفید روی سرم و زانیار به عنوان داماد و تنها عشق زندگیم....
وقتی که به اون روز رسیدم ، نمیتونم بگم که چه حس و حالی داشتم.... به حق همین حضرت زینب ، انقدر خوشحال بودم که همه وقایع اون روز رو از پشت یه  پرده اشک میدیدم ، هیچ وقت باورم نمیشود که به زانیار برسم ،
وقتی که لباس عروسی رو تنم کردم ، وقتی که رفتم آرایشگاه ، وقتی  که تو ماشین نشستم ، هنوزم باور نداشتم ، وقتی زانیار دستم رو تو دستش فشرد و بهم گفت که دوستم داره،.... قلبم مثل یه  تیکه سرب فرو ریخت ، خدایا یعنی اون دختر خوشبخت که کنار عشقش نشسته بود من بودم؟؟
شکرت خدا ،
شکرت که انقدر بزرگ و مهربون و عزیزی 
نینی نازنینم شاید تو جزو اون معدود نینیهایی باشی که تو  عروسی والدینشون حضور داشتن!!!
اخه وقتی که منو زانیار جشن عروسیمون بود تو تقریبا ۳ هفته میشد که تو دل مامانی بودی
عاشقتم تربچم عاشق تو و بابات ....
واست میگم شرح حال عشقمون و عروسیمون  رو ، تا بدونی که مادر و پدرت دیوانه وار عاشق هم بودن!
عکس های عروسی هم هست همراهش،

میپرستمت ثمره ی یه  عشق پاک و خالص 

 

۱ سال و خورده ای گذشته بود ، عاشق اون روز بودم ،
جمه ۲ خرداد ماه ،
روزی که برای اولین بار زانیار رو جلوی در دانشگاه دیدم ،
حالا ۱ سال و خورده ای میگذشت و من تک و تنها گوشه ی اتاقم ماتم گرفته نشسته بودم ، بدون عشقم ، بدون مردی که تو این ۱ سال و خورده ای که باهاش دوست بودم روحمو به روح بزرگش پیوند زدم  ، هر شب خواب عروسیم رو باهاش میدیدم ، خواب بچه هایی که میخواستیم داشته باشیم،...
از وقتی بابام منو زانیار رو از هم جدا کرد و اوردتم ایران و اون اونجا موند کارم فقط شده بود گریه ،منی که هیچ وقت تو روی مامان بابام واینستاده بودم ، تبدیل شدم به دختری که تا کسی از عشقش بد میگفت ، شورو میکرد به فریاد زدن که نه شماها دارید اشتباه میکنید ، زانیارم همه چیز منه .....عشقمو ازم نگیرید.....
پدر مادرم فکر میکردن ، اینم یه  دوستی سادست، فکر میکردن اگه من ی مدتی اینور دنیا باشم و زانیارم اونور دنیا عشق از سرمون میپره....
سخت در اشتباه بودن ....حکایت ما حکایتی بسی دراز بود.....
کشمکش بین منو و خونوادم ادامه داشت ، بابام برای این که فکرم رو منحرف کنه اجازه داده بود تا یه  خاستگار خوب و پولدار هر روز بیاد خونمون و سعی داشت تا ذهن من رو ببره طرف اون ، ی پسر تقریبا مذهبی ، پولدار ، مدیر عامل شرکت ... و خلاصه به قول خونوادم همه چیز تمام ، اما همه چیز که پول نبود،.... اونا نمیدونستن که اگه دست مرد دیگه ای حتا انگشتم رو لمس کنه من میمیرم، نمیدونستن که بدون زانیار نمیتونم، بدون عشقم میمیرم ، تک تک ذرات وجودم اونو میخواست ، قلبم هر لحظه به یادش میتپید و شبی نبود که اشک نریزم به پاش  ....
هیچ وقت یادم نمیره اون شبی رو که بابام گفت باید با همین خاستگارت ازدواج کنی ، فردا رسما میان خونمون ، وای به حالت که آبرومو بریزی ....
خدایا چی داشتم میشنیدم .
عین دیوانه ها رفتم تو اتاقم ،
گوشیرو برداشتم و شماره زانیار رو گرفتم ،
وقتی جواب داد ، هر چی تو دهنم بود اعم از اینکه تو نامردی ، بیمرامی، بی غیرتی بی احساسی .، مرد نیستی ، ...
رو نثارش کردم و در آخر هم اضافه کردم که فردا مجلس خاستگاریمه ، انقدر دست دست کردی تا بابام شوهرم بده  اینو بدون که تا جون تو بدنمه نمیبخشمت و بعد گوشیرو به روی ناباورش  قط کردم ،
مجلس خاستگاری برام مثل زهر تلخ بود.... هرکاری حاضر بودم بکنم تا همه چیز به هم بخوره....
همینطور هم شد....
اما می ارزید....
به داشتن و بودن با عشقم می ارزید.....
درسته که بعد از اون شب دعوای سختی بینمون شد اما من طاقت نداشتم تو چشمای هیچ مردی جز زانیارم نگاه کنم،
خدایا خودت ببخشم به خاطر این همه کلنجار با خونوادم...
۳ روز با زانیار حرف نزدم و ازش بی خبر بودم ، دلم برای عشقم به اندازه ی ی گنجشک شده بود ... با خودم کلنجار میرفتم که نباید غرورمو له کنم و بهش زنگ بزنم ، اما قلب و روحم  تمام مدت با زانیار بود، 
۵  روز بعدش شب زنگ در خونمون رو زدن ، یه  خانومی میگفت که برای امر خیر مزاحم میشن ....
بابام و مامانم به هم نگاهی انداختن ... از هیچ چی خبر نداشتن و قرار نبود کسی هم بیاد....
من بدو رفتم سمت پنجره تو حیاط ، قلبم داشت تند تند میزد!!
 زیر نور کم چراغ ها چند نفر رو دیدم همراه با یه  پسر قد بلند و یه  دسته گل... نمیتونستم ببینم که اما قلبم زودتر از من تو گوشم خونده بود ولی تا چشمم نمیدید  باور نمیکردم،
رفتم تو حال ، خونمون طبقه اول بود، صدای زانیار رو که شنیدم با بابام سلام کرد ، اشک از چشمم جاری شد....
همون لحظه دستم رو بردم سمت آسمون و گفتم خدایا شکرت!!!
هیچ وقت تو زندگیم یادم نمیاد که به این زودی و با اون همه عشق حاضر بشم ، بهترین لباسم رو پوشیدم و قشنگ ترین آرایش عمرم رو کردم و مثل پروانه رفتم تو سالن ، چشمم جز زانیار تو کت و شلوار مشکی  و پیراهن سفید هیچکی رو نمیدید ، وقت رفتن ، بدون این که دیده بشم پنهانی پریدم بغل زانیار و گفتم دوست دارم
خندید و گفت نکن رستا زشته میبیننمون... تو همیشه هرکی میاد خاستگاریت اینجوری میپری بغلش؟ ، گیساتو میچینم اگه بخای از این کارا بکنی ....
اون شب قشنگترین شب زندگیم بود.....
کلی سختی کشیدم تا بابا مامانم رآضی شدن به عقدمون رضایت بدن ، یه هفته بعد عقد کردیم

از محضر که امدیم بیرون ، انقدر خوشحال بودیم که جز همدیگه هیچ جا رو نمیدیم ، حتا غر غر خونواده هامونو هم نمیشنیدم...
وقتی که آروم گفتی حالا اسمت تو شناسناممه و دیگه هیچکی نمیتونه جدامون کنه و آهسته دستم رو فشردی حس کردم تو بهشتم...
زانیار عزیزم درسته که ما تو دوران عقد به خطر بابام نمیتونستیم کاری بکنیم ، حتا همدیگرو ببینیم ، اما همین عشق سرشار و سختگیریهای زیاد خونواده هامون baes  اومدن زود هنگام جوجومون شد...
میدونم که بعدش خیلی سختی کشیدی ، وقتی همه کاسه کوزه ها سره تو شکست ...
وقتی که بعد از گذشت ۳ هفته مجبور شدیم که سری عروسی بگیریم چون از فامیل هیچکی خبر نداشت و پای آبرومون وست بود،....
عروسیمون هولهلکی و با حضور میوه عشقمون بود اما با این حال و با وجود اینکه حال من اصلا خوب نبود بازم خیلی خوش گذشت..............
تو تو عروسیمون شادترین مرد عالم بودی و من خوش بخت ترین دختر دنیا  ، خیلی دوست دارم عشقم

 

زانیار عزیزم با کروات زرد ، و کت شلوار مشکی ، شب عروسی،

---------------------------------------------------------------------------

 

آقای داماد و متاسفانه عکس خودم رو نمیتونم بزارم :(

------------------------------------------------------------------------

 

 راستی برای کسایی که نمیدونن ، زانیار شوهر من کورده و خودم هم تهرانی

--------------------------------------------------------------------------

 

زانیار و دوست های صمیمی دوران دبیرستان!

---------------------------------------------------------------------------

 

خواهر شوهر ناز و عشقم!

---------------------------------------------------------------------

ماشین عروس!!!

 

 

-------------------------------------------------------------------

 

این هم عروس خانم ، و نینی جونی ، و آقای داماد و پدر با کروات زرد سلیقه ی مامانی!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پسندها (1)

نظرات (17)

زهرا(ترنم عشق)
28 اسفند 91 2:13
آخی عسیسم مبارکت باشه
ایشاالله شوهری هم هرچی زودتر بیاد و به دلتنگیهات پایان بده عزیزم
راستی پست اخر 91 رو گذاشتم به ما هم سر بزنید خوشحال میشیم دوستم


، قربونت برم من ،چشم حتما
مهري
28 اسفند 91 8:41
وااااااااااااااااااااااااااي . رستا جون فوق العاده بود . ايشااله عكس هاي عروسي ني ني جونت و بذاري هيچ شبي قشنگ تر از شب عروسي نيست . واقعا عالي بود .


آره واقعا رویایی ترین شب زندگیه مخصوصا اگه کنار عشقت باشی
یه نی نی توو خواب و رویا
28 اسفند 91 13:12
آخه ی جالب بود عزیزم


تارا
28 اسفند 91 16:59
کیلی لی لی لی لیلی لی لی لیلیلیلیلیلی
مبارکه!!!!!!!!!!!!
خیلی با احساس نوشته بودی

من که عکس تو رو با لباس عروس ندیدم عکسش باز نمیشد

عزیزمییییییییییییییییی



مرسی عزیزم قرررررررررررربونت برم من ایشالله عروسی خودتون
زهره
28 اسفند 91 18:15
جانم ان شاا...عروسی رستم کوچولو


مرسی اما انگار خیلی مطمئنی که قراره بشه رستم کوچولو!!
شيما
28 اسفند 91 18:37
رستا جان ايشالا که هميشه خوشبخت باشيد سه نفري ....... چه عروس و داماد خوشکلي ماشالا ماشالا .......راستي ميدونستي منم کردم سنندجيم خوشحال شدم که شنيدم همسرت کرده راستش حدس زده بودم از روي اسمش مي خواستم ازت بپرسم


مرسی شیما جون من هم خیلی خیلی خوشحال شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زیتب مامان فرشته آسمونی امیرعباس
29 اسفند 91 1:21
سلام رستا جون ...
عکست که باز نمیشه ...
خییییییییییییییییییییییییییلی دوست داشتم ببینمت اما نشد ...
انشالله خوشبخت بشی


مرسی زینب جونم ، امیدوارم خدا هرچه زودتر فرشته ی آسمونیت رو زمینیش کنه
شیدا
29 اسفند 91 2:59
ای وای،چه شوهر خوش تیپی...
دکترم که هست...
ندزدنش یوقت؟؟؟؟
ولی تو خوشگل تریا
اسم شوهرتم قشنگه،برم به عرفان بگم شاید اسم پسرمو گذاشتم زانیار


نظر لطفته شیدا جون ،
مرسی از این همه مهربونیات
baes افتخار زانیاره ... ما هم خوشحال میشیم
یاسمن
29 اسفند 91 21:02
سلام رستا جونم خوبی خیلی خوشحالم که بهتری نگران نباش ایشالا هر دو خوب خوب میشیم.ماشالا چه عروس داماد خوش تیپی//////البته همه کردا خوش تیپن مخصوصا مرداشونو اکثر شمالی ها هم خانممای جان شوخی میکنم عزیزم ما به پای شما نمیرسیم کاش میشد عکس خودتم ببینیم با رمز میزاشتی گلم. راستی من با امیرو رفتیم اون سونوگرافی برگه چسبونده بود که توی تعطیلات تعطیله متاسفم گلم باور کن دیروز رفتم به خاطر شما.بووووووووووسمرسی به وبلاگمم سر زدی عزیزم اونا همه کارای خودمه البته در برابر هنر وییولن شما هیچ هیچه.دوستت دارم رستا ایشالا سال خوبی داشته باشی و اقاییت زودتر بیاد پیشت.وبلاگتو شروع کردم از اول به خوندن
مامان یاسمن و محمد پارسا
4 فروردین 92 1:39
عزیزم خیلی پست قشنگی بود ارزوی خوشبختی برا هر سه تا تون دارم امیدوارم سال نو سال سرشار از شادی خرمی برات باشه به همراه تمام عزیزانت دوست دارم خیلی زیاد


مرسی عزیزم منم براتون آرزوی خوشبختی دارم ، منم خییییییییییییییییییییییلی دوسسسسسسسسسسسستون دارم
مامان یاسمن و محمد پارسا
4 فروردین 92 1:40
عزیزم لینگت کردم


شما و خوشگلای منم لینک شدید با افتخار!
سمیه مامان پارسا
21 اردیبهشت 92 17:13
چه با احساس نوشتی تازه پیدات کردم. آفریییییییییییییییییییییییننن چقد سرزنده ای


مژگان
29 اردیبهشت 92 14:22
سلام رستا جونی ...منم عاشقم خیلی هم دوستش دارم میدونم که اونم دوستم داره اما نمیدونم چجور بهش نشون بدم که دوستش دارم
هر وقت میبینمش انقده هول میشم که نگو اصلا نمی تونم یه جمله رو درست و حسابی ادا کنم
راستی عشق منم دندون پزشکه و از طریق خواهرم (ایشون هم دندونپزشک هستند)باهاش آشنا شدم
تورو خدا کمکم کن رستا جون هم نمی خوام طوری رفتار کنم که فکر کنه دختر سبکی هستم و هم نمی خوام با رفتار سردم از خودم برونمش آخه من تاحالا دوست پسر نداشتم و برادر هم که ندارم کلا پسر واسم مثل یه موجود فضایی میمونه
ببخش که طولانی شد عزیزم


سلام عزیزم
راستش رو بخای نمیدونم که چجوری میتونم درست راهنماییت کنم اما
فقط از این مطمئن هستم که نباید جوری نشون بدی که طرف فکر کنه که خیلی جلفی و زود به دست میای
به نظر من با رفتار سنگین جدی و در این حال ملیح و دخترانه و مهربون میتونی نظرش رو جلب کنی
اگه اونم دوست داشته باشه پیش قدم میشه
ی مدتی صبر کن
میتونی تو این مدت راجب اون تحقیق کنی ببینی که واقعا همونیه که میخای یا نه؟
از همه لحاظ ، اخلاقی، خانوادگی ، کاری ، درآمدی ، و روابط با دوستاش و و و ....
در آخر هم اگه از اون واکنشی ندیدی میتونی چراغ سبزی نشون بدی و تو پیش قدم بشی ....
امیدوارم موفق باشی خانومی
غزال
5 خرداد 92 21:48
من الان خیلی کوچولوم یعنی 18 سالم بیشتر نیس ولی با تمام وجود رستا خانوم برای خودتون و خانوادتون آرزوی سلامتی و شادیو نشاط دارم و از خدا میخوام که یه روزی هم مثل شما عشق رویا های من مرد زندگیم بشه که این یعنی خوشبختیه واقعی


سلام غزال خانومی
اول از همه چه اسم قشنگی داری عزیزم
ممنونم به خاطر دعای خیر و زیبات
میدونی که هر دعای خیری که برای کسی میکنی اول به خودت برمیگرده
پس شک نکن که خوشبخت میشی و به مرد رویاهات هم میرسی
اصلا عجله نکن
اگه قرار باشه عشقی بیاد تو زندگی آدم .....،خودش میاد، یجوری که حتا فکرشم نکنی
من اینو تجربه کردم
خدا خیلی بزرگه
مطمئن هستم که تو خوشبخت میشی دخمل خوشگل
بوووووووس
مامان آرشیدا کوچولو
17 خرداد 92 1:24
ای بلا خانم امشب منو درگیر وبت کردی دارم همش رو میخونم تو عروسی تون نی نی هم بود خوبه اگه پرسید من اون موقع ها کشا بودم خا بیگی تو دلم بودی


بله دیگه به غیر از این چیزه دیگه ای نمیشه گفت!
خوشحالم که از وبم خوشت اومده
بووووووووووووووس
کیمیا
13 تیر 92 17:07
عالیه رستا جووووون خوشم اومد ایشالله نینی توتولوت سالم به دنیا بیاد اگه به دنیا اومد اسمشو بهم بگو


اسمشو بهت بگم؟؟؟
اسمش که مشخصه :مارتیا!!
مامان آنیسا سعیده
26 آبان 92 20:38
عزیزم خیلی قشنگ بود به این میگن عشق واقعی راستی حالا چه عجله داشتین واسه نی نی ولی بازم می ارزه نینیتونم خوشجله
💚رستا💙
پاسخ
مرررسی عزیزم....والا الان پشیمونیم ولی دیگه شد آنچه شد!قبول دارم زوووود بود